تبليغاتX
دلم می خواهد داد بزنم دوست دارم ...



راستش دیشب یه خوابی دیدم

یه خواب خیلی خوب

صبح که بلند شدم یه حس خیلی عالی داشتم

دوست داشتم یه چیزی بنویسم

نوشتم…

خوابی که دیدم نوشتم

امیدوارم خوشتون بیاد

ولی به خدا هنوز دوستش دارم

 

 

باز دیشب مثل هر شب دوباره خوابش رو دیدم

خواب چشمای قشنگ و ناز زیباش رو دیدم

 

خواب دیدم پیشم نشسته داره عاشقم میشه

داره با حرف های نازش ،همه ی کسم میشه

 

خواب دیدم پیشم می مونه تا قیامت تا جدایی

چون فراموش کردیم این رو ،گفت باید تنها بمونی

 

داشتم از گریه می مُردم توی خواب و بیداری

گفتم آخه چی میشه اگه تو عاشقم باشی؟

 

دم رفتن اون بهم گفت : تو شاید عاشق بودی

ولی من دوست نداشتم توی کل زندگی

 

وقتی که از خواب پریدم عکس زیباش روبروم بود

ولی حیف که اون یکی رفت ، عاشق تنها یکی بود

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:28  توسط احمد ادیب  | 



شاعر ! مبارکت باد ناگاه روشنایی

شادا که باری دیگر از عشق می سرایی

می بینمت که مشتاق تن داده ای به این درد

بی منّت طبیبی ، بی حاجتِ دوایی

این گونه دوست دارم دنبال دوست گشتن

نه هیچ جایگاهی ، نه هیچ جای پایی

من لحظه لحظه خود را گم کرده ام در این راه

آیینه ام کجایی ؟ ایینه ام کجایی؟

شعرم همیشه در خود حرفی نگفته دارد

زیرا که تو همیشه تو در نگفته هایی

دیوانگی است آری اما چه می توان خواست

جز ماجرا پسندی وقتی تو ماجرایی

یک بار دیگر ای عشق ! مشت مرا گره کن

تا در  قفس بخوانم:« یا مرگ یا رهایی »

 

 

بعد از عبور فاصله ها راشناختم

"بی" را شناختم من و "با" را شناختم

جغرافیایِ شهرِ تو چندان شگفت نیست

این بام، این دوگانه هوارا شناختم

آخر اگر چه دیر ولی زیرکانه تر

فرقِ میان ما و شما را شناختم

گفتی:"عبث مکوش که یک دست بی صداست"

من در سکوت نیز صدا را شناختم

خود را شناختم من و شادا که عاقبت

این سخت جانِ آبله پا را شناختم

تکیه بر جنگل پشت سر

رو به روی دریا هستم

آنچنانم که نمی دانم

در کجای دنیا هستم

حالا دریا آرام و آبی ست

حال جنگل سبز سبز است

من که رنگم را باران شسته است

در چه حالی آیا هستم؟

فوجِ مرغان را می بینم موجِ ماهی ها را نیز

حیف ! انسانم و می دانم

تا همیشه تنها هستم

وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن با امروز

من ولی در کار جان شستن

از غبارِ فردا هستم

صفحه ای ماسه بر می دارم

با مدادِ انگشتانم

می نویسم:

من آن دستی ، که

رفت از دست شما هستم

مرغ و ماهی با هم می  خندند

من به چشمانم می گویم:

زندگی را می بینی

بگذار

این چنین باشم تا هستم

 

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب !

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب ؟

پشت ستون سایه ها روی درختِ شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی ! اما نمی دانم

بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جست و جو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی به دست آرم  تو را امشب

ها!... سایه ای دیدم ، شبیه ات نیست ، اما حیف !

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آید از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابر ها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من ! بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم ، تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب ؟

 

جواب سوالم تو باشی اگر

ز دنیا ندارم سوالی دگر

که من پاسخی چون تو می خواستم

مباد آرزویم از این بیشتر

نشستم به بامی که بامی ش نیست

شگفتا ! دلم می زند بازپر

نفس گیر گردیده آرامشم

خوشا بار دیگر هوای خطر

بر آن است شب تا به خوابم کشد

بزن باز بر زخم من نیشتر

دلم جرأتش قطره ای بیش نیست

تو ای عشق ! او را به دریا ببر

 

من با کسی رازی ندارم مرد و مردانه

جز با زنی در عشق بی اندازه دیوانه

می بویم این دوشیزه را زیرا که هر فصلش

گل دارد و گل دارد و گل این گلستانه

دوشیزه ای که وصف او با آن همه خوبی

در روزگاری این چنین مانَد به افسانه

آبادی ام از اوست وَر نه بی زلال او

ویرانه روحی زنده تر دارد از این خانه

یک روز از هم می درم این پیله را اخر

با اشتقیاق پر زندن با بالِ پروانه

 

من و دریا غزلی ناب سرودیم از تو

غزلی مثل تو نایاب سرودیم از تو

بس که زیبا شده آنان که ندانند تو را

در خیال اند که در خواب سرودیم از تو

آسمان بود که از دست زمین می افتاد

بس که ما در تب و در تاب سرودیم از تو

گرچه با بوسه ای از دور دلی خوش کردیم

خوش تر از آن شب مهتاب سرودیم از تو

تشنگی، آه ... چه ها با من و این شعر نکرد

هر چه با حنجره آب سرودیم از تو

موج بر موج شکن خورده فقط می فهمد

که چه بی تاب در این قاب سرودیم از تو

 

تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم

همیشه فاصله ای هست ، داد از این دارم

قبول کن که گذشته ست کار من از شک

که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم

تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست

مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم

بخوان و پاک کن و نام خویش را بنویس

به دفتر غزلم ، هرچه نقطه چین دارم

کسی هنوز عیار تو را نفهمیده ست

منم که از تو به اشعار خود نگین دارم

 

 من ماندم و تو ، ها ...! غزل نیمه تمام من

وقت است تمامت کنم اس حُسنِ ختام مم

وقت است بگریند خدا حافظی ام را

آنان که ندادند جوابی به سلامم

یک دست مرا باخت و یک دست مرا بُرد

من باخته یا بِرده نپرسید کدامم

ر آیینه مردی است شبیه همه جز من

ماتم که در این مغلطه خود را چه بنامم!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 2:57  توسط احمد ادیب  | 



بهم گفتی برو دوست ندارم

ولی من اسمت رو هر روز میارم

اگر اون ور دنیا هم بری تو

من هیچ وقت نمی خواهم بری زیادم

من امشب با تموم فکر و حرفهام

می گم تویی همه کس و کارم

بی نهایت با صداقت تا قیامت

میگم دوست دارم بمون کنارم

وقتی میگی میری باسه همیشه

با چشمونم می خواهم امشب ببارم

منم زندونی عشقت همیشه

بی تو یه قاتل محکوم به دار ام

اگر من مثل شیرین نیستم ...اما

از کلاس عشق فرهاد جزوه دارم

چو لیلا گر بگیری روی از من

منم از کوی مجنون خاک دارم

گر منم یوسف نباشم تا به کنعان

زلیخا ها به راه دور دارم

بده ساقی مِی و مستم کن امشب

می خواهم تا صبح به دنبالش بنالم

همه رفتن کسی دور و برم نیست

من امشب تا سحر باز غصه دارم

میون بغض و اشک های شبونه

خاطراتت رو به یاد دل میارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 22:42  توسط احمد ادیب  | 



ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند

 

بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

 

 

گل نیست چنین سرکش و رعنا که تویی

مه نیست بدین گونه فریبا که تویی

غم بر سر غم ریخته آنجا که منم

دل بر سر دل ریخته آنجا که تویی

 

 

آنقدر با اتش دل ساختم تا سوختم

 

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

 

تا عمر ما باشد به دنیا ما رفیقیم

 

ترس از آن دارم بمیرم حس کنی ما نا رفیقیم

 

دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم

همه هستی تویی فی الجمله این و آن نمی دانم

به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی خواهم

به جز تو در همه گیتی دگر جانان نمی دانم

 

در کاخ مجلل خبر از عشق مجو

که سعادت همه در کلبه ی درویشان است

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:8  توسط احمد ادیب  | 



خدايا خدايا به دادم برس

به داد دل بي صدايم برس

خدايا دلم مرده از بي كسي

به داد دل بي نوايم برس

خدايا شكستم از اين درد ها

به داد دل بي پناهم برس

خدايا تب عشق، سوزد مرا

به درد دل داغدارم برس

.

.

خدايا دگر اين دلم مرده است

دوبال خيالم ترك خورده است

فغان دل بينوايم ز درد

رهي تا به عرش خدا برده است

 

نـذر دوبـاره بـودنت

تـمام خنده هـای مـن

چشماتو وا کن نازنین!

نفـس بکش ، حرفی بزن

 

دستامو تـو دستات بگیر

تـوو ایــن وداع آخـری

بـذار تا سیر نگات کنم

نـبـایـد از دنـیا بری

 

قصه ها بدون تو خوندنی نیست

تـویی نـقش اول تـرانـه هام

تویی که سکوت دل رو مـیشکنی

میـشی فریاد من و بغـض صدام

 

بی تو تنهایی و غربت

مـن و آروم نـمیذاره

بی تو ایـن دل شکسته

دیگـه آرامـش نـداره

 

تو که از یادم نـمیری

من که از یادت نـمیرم

یـادته بهت می گـفتـم

تو نباشی من می میرم

 

آرزوی با تــو بودن مرده و

شادی هـمـیـشـگـی پر زده و

زندگی بدون تو زندگی نیسـت

از هزار بار مردنم بد تره و

.

.

.

مثل این ترانه نا تـموم شده

گـریه هـای بی امـون هر شبم

من به آخر میـرسم بـدون تـو

نـمیره اسـم تـو از روی لبم

 

اگه شب سحر نمی شد

یا شب از نم نم گریه چشم برگا تر نمی شد

یا که خورشید که تو خوابه پشت کوه خبر نمی شد

اگه جاده ی دقایق اینجا میرسید به بن بست

یا که پیوند شب و روز واسه ی همیشه میشکست

اگه سقف تیره ی شب دوباره ترک نمی خورد

خبر مردن شب رو اگه قاصدک نمی برد

اگه راه آسمونو گم میکرد چشمای خورشید

یا که نور ستاره ها رو از تو آسمون نمیچید

اگه لحظه ی سپیده پشت لحظه ها بمیره

دیگه فردا نمیومد

که تو رو ازم بگیره

 

ای سحر ای زمينه شعرم ای که از من سری حلالم کن

ای که چشمت به قلب غمگینم داده بال و پری حلالم کن

ای اهورای چشم خسته من که مرا افریده ای از عشق

و دل خسته مرا هر شب تا خدا میبری حلالم کن

اسمان هم نمی بارد بر من خسته بر من غمگین

اسمان نگاه خسته من تو که ابی تری حلالم کن

من نفرین شده نمی دانم دستم از هر چه هست کوتاه است

شده حتی برای دلخوشیم خوب من سرسری حلالم کن

کوله بار مرا ببند رفیق یک نفس مانده است تا رفتن

به نمازت به گر یه ات به لبت این دم اخری حلالم کن

 

دوستت دارم

حالا که بالای سرم نشسته ای

دوستت دارم

حالا که برايم گريه ميکنی

دوستت دارم

حالا که گل اورده ای برايم

دوستت دار..

..داشتم

اگر زير خاک نبودم

 

راست می گفتی

دریای من، در دنیای کوچک تو نمی گنجید

من، دیگر مجاز نبودم به ماندن

 

راست می گفتی

تو نمی توانستی من را تا ابد در جیبِ پیراهن فلان سالگی ات پنهان کنی!

راست می گفتی

من نمی توانستم تا ابد در حفره ی یواشکی های تو بمانم!

من ممنوعه بودم!

مثل دیروز ما، برای فردای تو

 

حالا تو باید می رفتی

و حضور غمگین من،

بر دوش شادی های تو سنگینی می کرد

حالا من باید می مُردم

و تو، بر گذشته ات...بر من

خاکِ فراموشی می ریختی

و نه حتی قطره ای اشک

می بینی؟ قصه ی عادلانه ای است!

 

راست می گفتی

ترس تو، از اکران عمومی احساس من بود

و صندلی هایی که حتما، از کنجکاوی های اطرافیان تو پر می شد!

ترس تو از پاسخ هایی بود

که برای سوال های ناپرسیده شان نداشتی

 

من ممنوعه بودم

شریک جرم روزهای عاشقی ات!

و تو پر بودی از ترس

ترس از لولوهای تاریکی

ترس از آدم بزرگ های حقیر

ترس از آمدن بابا با اسب

درست در لحظه ای که من به تو انار می دادم

 

تو می ترسیدی

احساس من اما، میان ترسهای تو

بی پروا از خاطره ها می گفت

و تو گوشهایت را می گرفتی

تا دیگران صدای مرا نشنوند!

 

می بینی؟‌ قصه ی عادلانه ای است!

تو برای فرار از تمام ترس ها

بر سبزترین برگ حضور من

سرخ ترین خط ممکن را کشیدی

و من...

 

راست می گفتی!

دریای من، در دنیای کوچک تو نمی گنجید

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 12:12  توسط احمد ادیب  | 



زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
 نمی
خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دلو وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غمو از دلم جدا نمی کنه

 

 

عشق یعنی انتظار و انتظار

 عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

 عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن

 عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

 عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن

 عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

 

 

برای رسیدن به تو
پا پیش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام رویاهایم كردم
انصاف نبود
تو كه میدانستی با چه اشتیاقی
خودم را قسمت میكنم
پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردی
برای خداحافظی
خیلی دیر بود
خیلی دیر

 

 

 

منتظر دیدار تو هستم

 سهل است بگویم که گرفتار تو هستم

ای عشق رفتی منو ساده شکستی

من در پی این حادثه غمخوار تو هستم

هر چند که دور از منی و من ز تو دورم

بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم

 

 

يه دنيا تشنگي تو عمق چشمامه

ببين امشب قصاص از اشك مي گيرم

ببين مي مونم امشب تا سحر يا نه

دوباره مثل هر شب ساده مي ميرم

يه بغض مرده رو لبهام ماسيده

نميشه اسمتو آروم بشمارم

ببين از بس دلم با خاك خوابيده

شبيه مرده هاي زير آوارم

كجا بايد تو رو پيدا كنم امشب

كدوم سقفه كه مال هردومون باشه

نمي بيني چقدر از هم جدا مونديم

كدوم روزه كه تو آغوش شب جاشه

بيا دستامو از اين فاصله بردار

بذار باور كنم احساس بارونو

هميشه بايد از آخر كسي باشه

که لمسش تر کنه چشم پشيمونو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 10:10  توسط احمد ادیب  | 



این هم برای نقطه سر خط  که تو دفترم نوشتی

 

 

سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه ومن

هنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب

هميشه معني صد اضطراب  ...  من، بي تو

هميشه ديدن بي پرده  ی شما در خواب 

 چه عاشقانه ی  پوچي!  تو خوب مي داني

 ميان اين همه رويا   ، فقط تويي كمياب

و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم

چه فصل خالي و تلخي ست سهم من زين خواب! 

...

 كجاست آنكه ز من آتشي بگيراند

بسازد از تن من  قطعه قطعه هاي مذاب

و يا حضور تو را قصّه قصّه ، فصل به فصل... 

 بخواند از تو غزل هاي نابِ بي پايان

   ...

خدا کند که غزلهای آخرم باشد

خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب

چه روزگار غریبی ست مریمم ، آری

 نه حرف مانده برایم ،  نه عشق های مجاب

 بیا... تمام کن این انتظار را در من

 بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب

...

یکی نبود و یکی بود و او نبود ... و من

 هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب


گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی . گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

 

فریادهای تنهاییم را جز باد کسی نشنیده است
اکنون در فریاد هایم
تو را صد امی زنم
در کوچه ی دلت قدم میزنم و هوایش را بارانی میکنم
شب را به مهمانی چشمانت می آورم
تا مرا همراه ستارگان شب بپذیری

روزگار سختي است
آدمها خشكند
حقايق تلخند!
و روياها شوكران
جوي هاي روان تنگ اند
و درختان ِ قطور ضعيف!
خورشيد گرم است و سوزان
ماه بي خيال و فروزان !
مي دانم، من مي دانم
تو هم مي داني ... همه مي دانند
روزگار عجيبي است!
انسانها در ميان خرابه هايي که زيبايشان مي نامند
مي زيند و به آن عشق مي ورزند
و اينچنين بر حقارت خود دامن مي زنند
و من به دور از هياهوي آدمک هاي دل خوش
همچنان در خود فرو مي روم
هر چه بيشتر در ميانشان ميروم
دورتر مي شوم و غربيه تر!
آري...
معصوميت كودكي هايم گم شده است
اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل!
و همچنان در انتظار؛
در انتظار ظهور باغي از جنس اقاقي
كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند
و به سر منشأ خود بازگرداند .
و رسيدن به خدايي که در اين نزديکيست
من اينجا تنها ماندم!
خدايا
مرا به بغضي که از تو مي شکند،بسپار
مرا به باد هاي تندِ رهاکننده ي گويا؛
مرا تا هميشه به باران شوينده، بسپار.
انتظار سخت ترين مجازاتي است
كه برايم در نظرگرفته اي.
پروردگارا ! مرا بـــبــــــــــر!

 

 

 

من از هجوم غمی عاشقانه می خوانم
تو مقصدت رفتن... منتظر؟ نمی مانم ! 
بهانه کرده دلت، یک سفر که دور و دراز
و من که راز سفر را چه خوب می دانم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:1  توسط احمد ادیب  | 



 

یه آهنگ قشنگ از امیر انصاری به نام قبر من

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:21  توسط احمد ادیب  | 



به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام
بی خيال تو و ابروی کمانت شده ام

عشق تو بر دل من بار گرانيست و من
بی تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدی
مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزيست که رفتی و دلم آزاد است
آری آزاده ترين مرد جهانت شده ام

اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد
حرف آخر...تو کجايی ؟ نگرانت شده ام

 

 

نه امیدی ــ چه امیدی ؟ به خدا حیف ِ امید !
نه چراغی ــ چه چراغی ؟ چیز ِ خوبی میشه دید ؟
نه سلامی ــ چه سلامی ؟ همه خون تشنه ی هم !
نه نشاطی ــ چه نشاطی ؟ مگه راهش میده غم ؟

 

آن قدر خوابت را دیده ام
که دیگر برایم واقعی نیستی
ذهنم پر می شود از موسیقی خیال تو .
سر بر آستان رویاهایم می کوبم
و آرزوی دیدار تو را زمزمه می کنم .
دستی از ورای خیال
دستانم را مسخ می کند
و سریرم را مسح می کشد .
دست ِ رسیده از خیال ِ تو را
دیوانه وار لمس می کنم
با لبان تکیده از نگاه ِ تو
افسوس ، که باز خواب دیده ام تو را !

 

رفته ای
دوستت دارم
این را هر شب
گوشزد می کنم به خودم
تا صبح فردا
روز تازه ای باشد
به این ترتیب همه چیز روبه راه می شود
فقط یک مساله ی کوچک باقی است
این که:
روزهای من تویی !!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:54  توسط احمد ادیب  | 



نمیدانم آمده ای که به کدامین تکه ی شکسته ی قلبم ضربه ای بزنی ، در نهایت مرگ

 

 

می ریزم
ریز
ریز

ریز
چون برف
که هرگز هیچ کس ندانست
تکه های خودکشی یک ابر است

 

چهار نقطه


و شش حرف ...


كلمه كوتاهي بود


انتظار...

 

چه سود گر بگویمت
که شام تا سحر نخفته ام
و یا اگر دمی به خواب رفته ام
تو را به خواب دیده ام


چه سود گر بگویمت...

 

 

تمام ماجراي من
سه واژه شد براي تو
سه واژه ي جدا، جدا
من و ...
شب و ...
هواي تو ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:0  توسط احمد ادیب  | 



 

گفتم بهش دوست دارم
تو خواب و مرگ و بیداری
فدای یک تار موهات
که تو من و دوست نداری

اون ندید اشکای من و
یه بار بهم نگفت نرو
به قلبی که داره ترک
می گفت برو خب به درک

گفتم گلم بمون نرو
نرو به روم نبند درو
نه اون غرور سرش میشد
نه اعتماد نه التماس
حیف عاشق کسی شدم
که عاشق غریبه هاست

رفته ای و نفس پنجره ها دلگیر است
دلم از زندگی و طرز نگاهش سیر است

رفته ای و دل کوچه به سلامی بند است
زود برگرد که دل در خم زلفت گیر است

زود برگرد که هر لحظه دلم زندانی
بی تو این کوچه ی طوفان زده در شبگیر است

دل من در هوس دیدن تو میگیرد
زندگی بی تو فقط یک قفس و زنجیر است

بی تو هر روز در این وادی پر حیرانی
دل من با غم هجران تو دامن گیر است

 

آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود وبس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را مبر
اخر این یک بار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عشق دیرینت گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود..

فراموشم چرا کردی ، فتادم در هوای تو
ز احوالم نمی پرسی ، الهی من فدای تو
شکایت های قلبم را به پیش آینه بردم
نوشتم نامه با خونم فرستادم برای تو
فضای چشم من ابری کلاس درس من گریه
خیالم بی تو یخ بسته به دورم از صفای تو
برایم چشم تو هر شب هزاران قصه می گوید
مرا دریاب این لحظه که هستم همنوای تو

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 10:3  توسط احمد ادیب  | 



وقتی غریب میشوی انگار مرده ای
سهمی از آسمان و خدایش نبرده ای
حتما تو هم برای نمونه فقط دو روز
درد ضربه های نحس زمان را شمرده ای
وقتی شبانه غم به دلت خانه میکند
یعنی که از زمین و زمان زخم خورده ای
کوچه صدا نمیکندت خانه خالی است
رویای خود به بستر بی جان سپرده ای

 

نمی نويسم............چون ميدانم هيچ گاه نوشته هايم را نمی خوانی!
حرف نميزنم..........چون ميدانم هيچ گاه حرفهايم را نمی فهمی!
نگاهت نمی کنم.........چون تو اصلا نگاهم را نمی بينی!
صدايت نميزنم..........زيرا اشک های من برای تو بی فايده است!
فقط ميخندم..............چون تو در هر صورت ميگويی من ديوانه ام !
آه از تنهايی من که تو هيچ گاه من را نميبينی!

 

من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگارخستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را

 

خسته اند
این دو دست خالی
از دوری ها خسته اند
از لحظه هایی که نیامده
یک به یک خط میخورند...
چشمهای منتظرم
در کنار راه بی راهی که هرگز
به دستهای تو نمیرسند، خشکید!!!!
بیا این جاده مال تو...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 20:27  توسط احمد ادیب  | 



از غم عشق چه می توان کرد ؟

به دیداری می توان راضی شد ؟

به تمنای نگاهی می توان تشنه جان بازی شد ؟

 می توان دل خوش کرد ؟

به کلامی که شنید از دو خط نامه سرد

 می توان داغ شد و شعله کشید ؟

از جهنم گذری کرد و گذشت به گذرگاه رسید .

 به گذرگاه تباهی به جنون و ز جنون فریاد زد ؟

آخر این عشق کجا بود که در فصل خزان ،

 دل ما آمد و گل کرد .

آخر این عشق کجا بود که در غروب ما تازه طلوع کرد .

 ما همه آخر و پایان و همه خاتمه ، او تازه شروع کرد

کاش می دانستی زندگی با همه وسعت خویش

 محفل ساکت غم خوردن نیست

زندگی کوشش و راهی شدن است

                از سر آغاز حیات  تا

                        جایی که خدا می داند

 

درون سینه ام دردی است که درمانش نمی خواهم

گرفتار غمی باشم که پایانش نمی خواهم

مرا فیض غم و دردت به دل بس باشد و دیگر

بهشت عارفان و با هور و غلمانش نمی خواهم

بگو ساقی سحر آید سبو را بشکند از قهر

که دیگر جام مستی را ز دستانش نمی خواهم

بساط دل زدم آتش شبی در گوشه خلوت

خراباتی شدم دیگر خرامانش نمی خواهم

ز طوفان بلا موجی به دریای دلم افکن

به هم زن تار و پودش را که بنیانش نمی خواهم

هزاران ناله می سازم به هر آه جگر سوزم

هزاران رهایی را ز بستانش نمی خواهم

پریشان گر شود پیر خرابات از فغان من

کشم رو در بیابان و پریشانش نمی خواهم

ز گمنانی مرا نامی است بیاور دفتر انجم

برون کن نام ادیبی را که عنوانش نمی خواهم

 

 

توی تنهایی و غربت دوباره دلم گرفت

میون این همه نامرد عشقم رو ازم گرفت

روزگار هرچی که می خواهد می کنه

وقتی عشقم رو میبینه انگار حسادت می کنه

تا می خوای عاشق بشی تنهایی سرنوشتته

انگاری همه می دونن غم عالم پشتته

من دلم گرفته بازم داره آتیش می گیره

عشقشو می خواهد ولی انگار صداش نمی رسه

دوباره اون روز های عشق بازی رو یادش میاد

داره دل با گریه می گه که معشوقش رو می خواهد

این دل دیوونه من یه کسی رو دوست داره

ولی بازم نمی دونه زندگی پایانی داره

کاش می دونست دل کوچولوی من

اونی که دوستش داره که ، نمی مونه پیش من

رهبر عشقم و از مجنون عاشق تر منم

اگه فرهاد خسته باشه کوهش رو من می کنم

دیگه باور کن عزیزم همیشه دوستت دارم

دونه ی نگاهت رو توی دلم من می کارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:26  توسط احمد ادیب  | 



میم مثل ماه ... مثل ماهی ... مثل مریم

 

مریم زیبای من

برای تو از بهار و باران گفته ام

ماه هاست که در انتظار حضور گرمت در این سرمای زمستانی خویش نشسته ام تا شاید جرعه ای از جام وجودت را در کام کشم .

 

و تشنه ام ...

تشنه ی آن کلام زیبا ، کلام زیبایت از زندگی

زندگی جامی است زیبا از جنس بلور

زندگی من جامی است پُر از تَرَک که فقط یک ضربه کوچک کافی است تا به قطعاتی به تعداد ترک های عمیق دلم مبدل شود .

ترک هایی بیشتر از ترک های کف خیابان

بیشتر از برگهای یک  درخت

 

دل من صاف و کمی خط خطی است

با خنجری چنین پاره پاره شده که روزی با همان خنجر روی درخت می نوشتم دوستت دارم .

 

دوستت دارم را زیاد گفته ام

اینبار فقط یک جمله :

به جز تو هیچ کسی را دوست ندارم

هیچ کس ...حتی خودم

 

وقتی مرگ به سراغ من آید به او نیز خواهم گفت

راز سنگین دلم را

راز نا گفته یکصد ساله ام را

 

خودم را خواهم شکست

خودم را خواهم ساخت

خودم را خواهم دید

 

خودم را خواهم انداخت از قله ی این کوه بلند

تا فقط مرگ به جای تو مرا در آغوش کشد .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 18:41  توسط احمد ادیب  | 



تو را براي ابد ترك مي كنم ، مريم
چه حُسن مطلع تلخي براي غم ، مريم

براي او كه تو را از تو بيش تر مي خواست
چه سرنوشت بدي را زدي رقم ، مريم

دو سال هست كه من عصرهاي دلتنگي
براي يافتنت مي زنم قدم ، مريم

اگرچه نيستي اما هنوز هستي من
تويي به جان عزيز خودت قسم ، مريم

همه مرا به خودم واگذاشتند ، همه
همه همه همه حتي تو هم تو هم ، مريم

وقتی تو نیستی ،رنگ دریا را دوست ندارم
شب به پایان میرسد، شب را نیز دوست ندارم
از لابلای مریم های خفته ،با فانوسی کم سو
راهی به سویت می جویم...
وتو نیستی...نیستی تا ببینی
آسمان چقدر امشب زیباتر است!!!!!!
اما این اسمان را نیز بی تو دوست ندارم...

 

عهد کردم که ز چشمان تو شعری نسُرایم دیگـر
دم فــــرو بَنــــــدم و از دل ، ننویســــــم دیگـر

من به پیمــان شکنی شهره ام انـــدر این شهـــر
این غزل را تو ببخشـــــــا ، ز خطایم بُگـــــذر

قـــول دادی به کنـــــــارم تو بمانی ، امـــــــــا
جـای خالــیت شده پُــــر ز خیــــالت دیگــــــر

ضرب الامثــــال ِ جهانــی شـده ام در عشقـت
در مَثــَـل جنگ مکــن ، زاری حــالم بنگـــــر

رسم این نیست که خندان شوی از گریه ی من
لا اقـل زخـــم زدی ، از نمکـش دَر بُگــــــذر

گـفته بــودی به دو بــوسه بـدهی کامـــــــم را
کامـم از دود پــُر و آتـش و سیــــگار ِ دگــــر

قلــم جــور تو پیـشــــــــــانی مـن را بنـوشت
قسمت و شیــــوه ی ایـــــام ، دروغـی دیگــر

گر چه از سر نرود خاطـره ات ، اما چَـــشم
فرض می دارم از اکنون ، تو و دلـدار ِ دگـر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 13:54  توسط احمد ادیب  |