خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟.....
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خداجون می گن تو خوبی مثل مادرا می مونی...
اگه راست می گن ببینم عشق من کجاست می دونی؟...
خدا جون می خوام یه کاری بکنی به خاطر من...
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن...
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟...
خدا جون تو تنها هستی می دونی تنهایی سخته...
زنده موندن یا مردن من واسه اون فرقی نداره...
اون می خواد که من نباشم باشه اشکالی نداره...
خداجون می خوام بمیرم تا شوم همیشه راحت...
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه ی یه ساعت...
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟
دیدی آخرش منو گذاشت و رفت؟
از زمین قلبم رو بر نداشت و رفت
دیدی آخرش منو دیوونه کرد
واسه رفتن همینو بهونه کرد
دیدی اون وعده هایی که رنگی بود
تمومش فقط واسه قشنگی بود
دیدی اونی که دلمو بهش دادم
رفت و از چشمای نازش افتادم
دیدی اونی که می گفت مال منه
دم آخر نیومد سر بزنه
دیدی خط زد اسمم رو از دفترش
رفت و اسفند نزدم دور سرش
دیدی اون می خواست برم به بدرقه اش
دیدی که باختم توی مسابقه اش
دیدی بی خبر گذاشت و رفت سفر
گفت بذار بمونه چشم اون به در
دیدی افتاد اسم من سر زبون
همشون گفتن به اون نامهربون
دیدی رفت بدون هیچ سر و صدا
ولی من سپردمش دست خدا
دیدی بی خداحافظی روونه شد
دل من وقتی شنید دیوونه شد
دیدی آخرش منو نظر زدن
تو سر این دل دربه در زدن
دیدی حتی اون نگفت میره کجا
چه بده رسمهای روزگار ما
دیدی خواستمش ولی منو نخواست
اینم از بازی های دنیای ماست
چه کنم خدا پشیمونش کنه
یا که مثل من پریشونش کنه
رفت و دیگه نمیاد به شهر ما
بهتره بسپرمش دست خدا
رفت و دیگه نمیاد به شهر ما
بهتره بسپرمش دست خدا
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هردم این بانگ بر آرم از دل
وای ، این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
«سهراب »

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریا بی خبر
بر تن دیوار ها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال از روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گرچه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من
دود میخیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن
: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از رد پای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بیخیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچهها
فقط یک نفس میتوانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد
اگر آسمان میتوانست یکریز
شبی چشمهای درشت تو را
جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را
باد و باران
از این کوچهها آب و جارو نمیکرد
اگر قلک کودکی لحظهها را پس انداز میکرد
اگر آسمان سفرهی هفت رنگ دلش را
برای کسی باز میکرد
و میشد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمیریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمیزد
اگر کوهها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد میایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر میتوانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را میتوانستم ای دور!
از دور
یکبار دیگر ببینم...


