X
تبلیغات
دلم می خواهد داد بزنم دوست دارم ...




همیشه زیر سبیل زند‌گی کردیم
زیر سبیل کورش کبیر،
زیر سبیل نادرجهان‌گیر،
...
زیر سبیل‌های تاب داده‌ی شاه عباس،
زیر سبیلِ نداشته‌ی آغا محمدخان
زیر سبیل قزاقی رضا شصت‌تیر،
زیر سبیل‌های کوتاه شده از بالای لب
با قیچی مذهب!

زیر این سبیل‌ها
عاشق شدیم،
کتک خوردیم،
ترانه نوشتیم...

برای ما
زیرِ سبیل و زیر هشت فرقی با هم نداشت
و اینترنت آفریده شد در هشتمین روزِ خلقت
تا با هم به سخن درآییم
آمال و آوازهای هم را بشناسیم
و عشق را بیرون از مدارِبسته‌ی بستر تجربه کنیم.

پاسبان‌ها و موبدان
حقِ ورود به این سرزمین را ندارند
و عاشقان،
بی‌گذرنامه هم شهروندِ افتخاری آنند.
نه حکومتِ امپریالیسم،
نه دیکتاتوری پرولتاریا...
شعارهای انقلاب فرانسه
تنها در این سرزمین اجرا می‌شوند
برابری، برادری، آزادی...
و برای ما
که منع شده‌ایم از شنیدنِ هم
و از اجتماع بیش از یک نفر
آرمان شهری جز اینترنت مقدر نیست...

در این‌جامی‌توانم دوست بدارمت
بی‌هراسِ هرکس و ناکس!
می‌توانم عشقِ تو را بلند بلند فریاد بزنم
و آن‌قدر در پیراهنی رکابی دورِ میدان آزادی بگردم
تا سرم گیج برود و عقده‌های عتیقه‌ام را بالا بیاورم،
تو هم جنگلِ معطرِ موهایت را به آفتاب بسپار
تا برآورده شوند تمام آرزوهایی
که در پسِ طاقه‌های پارچه پنهان بودند...

اعتراف می‌کنم به بدوی بودن خود و هم ‌نسلانمان
-
اما اینترنت را چه دیده‌ای؟ـ
شاید اگر جعبه رنگی به دستِ آن انسانِ عصرسنگ
که گاوی را بر دیواره‌ی غارش کشید می‌دادند
چیزی می‌کشید که سالوادور دالی را وادار می‌کرد
از عجز گلوله‌ای در شقیقه‌ی خود بنشاند...

شاید ما هم حماسه‌ای تازه آفریدیم
و کاری کردیم جهان، به جهان مجازی ما ایمان آورد!
اینترنت را چه دیده‌ای؟! //

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 18:18  توسط احمد ادیب  | 



يه روز ميای به ديدنم
ميگن که رفته است سفر
ميگی چه موقع مي رسه؟
جوابشون يه چشم تر

ميگی قرارمون نبود
منو به غم رها کنه
ميگن زمونه رسمشه
آدما رو جدا کنه

دلت گرفته انگاری
یه کوه غم رو دوشته
صدای پای غربتم
تازگیا تو گوشته

چه بد زمونه ای شده
انگاری دلهامون یخه
رشته ی مهر آدما
رشته که نه فقط نخه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:37  توسط احمد ادیب  | 



کنار سفره نشستن، کنار ماهی ها

 

نگاه کردن ِ با اضطراب و دلشوره

 

به هفت سین ِ غم انگیز و ناقص امسال

 

و بعد خواندن ِ آهسته ی دو تا سوره

 

 

 

به هر چه ممکن و ناممکن است چنگ زدن

 

سقوط کردن ِ بعد از شکستن ِ کلمات

 

فقط گرفتن ِ دندانه های «عشق» به دست

 

«دلم گرفته و بدجور تنگه واسه صدات

 

 

 

بدون روشنی و گرمی است این خانه

 

به باد داده کسی آتش ِ زیاد ِ تو را

 

کنار سفره نشستم بدون سبزه و شمع

 

که سال نو هم تحویل من نداده تو را

 

 

 

 اگرچه می گذرند این دقایق عوضی

 

میان آینه ها روسیاهی عید است

 

جوانه ها همه روی درخت یخ زده اند

 

که سال هاست از اینجا بهار تبعید است

 

 

 

 نشسته ام به امید دوباره دیدن ِ تو

 

در انتهای جهان فکر می کنم که دریست...

 

پریده از وسط تنگ، ماهی کوچک

 

که فکر کرده که بیرون هوای خوب تریست!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 18:15  توسط احمد ادیب  | 



 

عمو نوروز ! نیا این جا... که این خونه عزاداره !

پدر خرجِ یه سال قبلِ شبِ عیدُ بدهکاره !

 

چشای مادر از سرخی مثِ ماهیِ هفت سینن،

که از بس تر شدن دائم، دیگه کم کم نمی بینن

 

برادر گم شده پُشتِ سُرنگای فراموشی

تن خواهر شده پر پر تو بازارِ هم آغوشی ...

 

توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،

تا وقتی نونُ خوش بختی میونِ کوله بارت نیست !

 

عمو نوروز ! نیا این جا ! بهار از یادِ ما رفته !

توی سفره نه هفت سینه، نه نونه، نه پولِ نفته !

 

عمو نوروز! تو این خونه تمامِ سال زمستونه

گُلُ بلبل یه افسانه س. فقط جغده که می خونه

 

بهارُ شادیِ عیدُ یکی از این جا دزدیده

یکی خاکسترِ ماتم رو تقویمِ ما پاشیده...

 

توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،

تا وقتی نونُ خوش بختی میونِ کوله بارت نیست !

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1392ساعت 0:39  توسط احمد ادیب  | 



موی تو لشگری ست برای ستـــمگریت

 پیداست موی مشکی ات از زیر روسریت

 محصول قرن چندم هجری ست قامـتت

 شاعر شده ست رودکی از لهجه دریت

 می داد طعمِ چند تمشکِ رســـیده را

 لب هــــام در برابرِ انگـــورِ عســــکریت

 وقتِ تنــت در آب، نمی شـد تمیـز داد

 نـــوعِ تو را از آن بـــــدنِ آدمی- پریـــت

 دریا پُر اسـت از آبزیانی شکسـته دل

 که معــترض شدند به طرزِ شناگـریت

 در کوچـــه راه می روی و باد می وزد

 این نکته کافی است در اثبات دلبریت

 هر تارِ موی تو غزلی عاشقانه است

 دیگر رسیده تا کمر این شــعرِ آخریـت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 23:21  توسط احمد ادیب  | 



قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود

خار هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود

قرن ما شاعر اگر داشت که

« کبوتر با کبوتر باز با باز »

 نبود شعار پرواز

وای بر ما که تصور کردیم

عشق را باید کُشت

در چنین قرنی که دانش حاکم است

عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگی است

درماندگی ست

شرمندگی ست

قرنْ قرنِ آتش نیست

قرنِ یک هوای تازه است

فکرها را شستشویی لازم است

گمشده ای ، گر در میان خویشتن

جستجویی لازم است

نازنینا

از سیاهی تا سفیدی را سفر باید نمود

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 16:53  توسط احمد ادیب  | 



 به دادم برس ای اشک

دلم خیلی گرفته

 

 نگو از دوری کی

نپرس از چی گرفته

 

 منو دریغ یک خوب

به ویرونی کشونده

 

عزیزمه تا وقتی

 نفس تو سینه مونده

 

تو این تنهایی تلخ

من و یک عالمه یاد

 

 نشسته روبرویم

 کسی که رفته بر باد

 

کسی که عاشقانه

 به عشقش پشت پا زد

 

برای بودن من

به خود رنگ فنا زد

 

چه دردیه خدایا

نخواستن اما رفتن

 

برای اون که سایه س

همیشه رو سر من

 

 کسی که وقت رفتن

 دوباره عاشقم کرد

 

 منو آباد کرد و

 خودش ویرون شد از درد

 

 بدادم برس ای اشک

دلم خیلی گرفته

 

نگو از دوری کی

نپرس از چی گرفته

 

به آتش تن زد و رفت

 تا من اینجا نسوزم

 

 با رفتنش نرفته

تو خونمه هنوزم

 

هنوز سالار خونه س

پناه منه دستاش

 

 سرم رو شونه هاشه

رو گونمه نفس هاش

 

به دادم برس ای اشک

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 16:11  توسط احمد ادیب  | 



 

من از زمین تا اسمان راهی هزار ساله را طی کرده ام

راهی هزار ساله که در آن از ابتدا تا انتهای زمین را دیده ام

و این راه با هزاران پستی و بلندی خویش ، با هزاران عشق و نفرت خویش درسهایی را به من داد که در هیچ کلاس درسی تدریس نمی شود

من در این راه چیزهایی را آموختم که بعد از صد سال درس خواندن هم یاد نمی گرفتم ...

آدم هایی را دیدم که با رفتارشان باعث عشق و نفرت آدم می شوند...

آدم هایی را دیدم که بدون توجه از کنار هم عبور می کنند ... بی آنکه بدانند هر کدامشان فلسفه ی وجودی متفاوتی با دیگران دارند ...

بی آنکه بدانند هرکس برای چه و به چه دلیل زندگی می کنند...

.

راستی آدم ها چرا زندگی می کنند ؟...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 17:4  توسط احمد ادیب  | 



اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سياه پوشم مكن

چون صبا در جستجو خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1391ساعت 15:47  توسط احمد ادیب  | 



بـه چـه مـی خنـدی تـو..؟

بـه مـفهوم غـم انـگیـز جـدایــی..؟
بـه چـه چـیـز..؟
بـه شـکسـت دل مـن یـا بـه پـیـروزی خـویـش..؟
بـه چـه مـی خـنـدی تـو ؟
...بـه نـگـاهـم کـه چـه مسـتانه تو را بـاور کـرد..؟
یـا بـه افـسـونگری چشـمانت کـه مـرا سـوخـت و خاکـستر کـرد..؟
بـه چـه مـی خـنـدی تـو..؟
بـه دل سـاده مــن مـی خـنـدی کـه دگـر تـا بـه ابـد نـیز بـه فـکـر خـود نـیسـت..؟

خـنـده دار اســت،
بــخنــد....

 

تمامِ حس تاريخو توی برق چشات داری

 شبيهِ دخترک‌های رو قليون‌های قاجاری

 

 شکوهِ دوره ی مادی، غم تاراجِ تيموری

 چه‌قدر نزديکِ نزديکی، چه‌قدر از ديگرون دوری

 

 شبيه بوی بارون تو غروبِ تخته جمشيدی

 يه خورشيدی که از مغرب به اين ويرونه تابيدی

 

 مرمت کن منو از نو

 نذار خالی شم از رؤيا

 نگاهم کن اگه حتا

 تمومه اين سفر فردا

 

 هزار آتشکده توی نگاهت غرقِ آتيشن

 يه‌عالم يشم و مرواريد تو لبخندت يکی می‌شن

 

 مثِ تابيدنِ مهتاب رو طاقِ طاق بستانی

 پر از نقش و نگاری تو! شبيهِ فرشِ ايرانی

 

 می‌شه جام‌جمو حتا تو دستای تو پيدا کرد

 درِ هر معبدو می‌شه با يه لب‌خندِ تو وا کرد

 

 مرمت کن منو از نو

 نذار خالی شم از رؤيا

 نگاهم کن اگه حتا

 تمومه اين سفر فردا

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1391ساعت 13:17  توسط احمد ادیب  |